تا متافیزیک(
)
پیش درآمدی بر مجموعه شعر «تا متافیریک»
دفتر شعر حاضر حاصل دغدغه ها و دقایقی اعم از تامل و تفکر و شادی و اندوه و برگزیده ای از سروده سال های (86- 79 ) است. نمی دانم چرا برای ما و اغلب سرایش گران شعر معاصر اینطور جا انداخته اند و تبلیغ شده که شعر خود بیانگر همه چیز است و نیازی به توضیح ندارد و یا اینکه بی نیاز از معرفی ست و شاعر نباید خودش را به شعرش سنجاق کند! اما اندکی غور در لایه های پذیرفته شده شعر معاصر به غیر این دلالت دارد. «نیما» بسی بیشتر از آنکه بسراید انرژی اش را صرف توضیح حرکت شکوهمندش می کند، پس از آن احمد ، فروغ ، رویایی ، براهنی ، باباچاهی و صالحی نیز چنین می کنند . حقوقی و لنگرودی نیز سلیقه های خود را در گزینش اثر توضیح داده اند.
به هر حال این خارج شدن از عرف متداول احتیاط کاری و فروتنی در قلمی کردن این مختصر عارض بر شعر را بر من ببخشایید. با آنکه در این چند ساله نقدهای فراوانی بر دو مجموعه شعر سراینده یعنی «پرندگان بی وقت و آبی مختصر – 76 » و « NIHIL – 79» نگاشته شد و منتقدان نکات ارزنده ای درباره دو مجموعه بیان کردند اما هنوز هم فراوان زوایای نهفته ، ظرفیت های استدراکی و تمهیدات مقدور این دو مجموعه که اولی بیشتر به «اسطوره – آیین» و دومی به «آیین – تاریخ » هر دو در لفاف سوگینه و تغزل می پرداختند؛ نقب نخورده باقی ماند.
در NIHIL دفتر شعر قبلی علیرغم معنای مصطلح ژورنالیستی مبنی بر «پوچ گرایی» شاعر سعی در فرو ریزاندن معناهای متداول و قراردادی اشیاء و سوژه ها و وقایع مورد بحث و دمیدن معنایی تازه و خلاف آمد در آنها داشت. شگردی گریزنده و معترض به منطق علمی و فرموله جهان مدرن. این کنش نه ضد مدرن بلکه نقاد مدرن یا پست مدرن بود. اما در «تا متافیزیک» با سویه هایی «تاریخی- هستی شناختی» که همچون قبل گرایشی نیز به کالبدشکافی بافت های جنایی و شرارت بار و هم اکنون مهجور تاریخ معاصر دارد ، ادامه ای پس از گسست از فضای دفتر قبلی در نظر داشته ام با توجه خاص به اینکه اسیر دستاوردها و فرمول های مکشوف حرکت پیشین شعری ام نشده باشم و نشوم. توجهی تئوریک که بر اثر مداومت در سراینده نهادینه شد.
از «نیهیل» تا «تا متافیریک » این جان مشتاق راه زیادی آمد. همین قدر بگویم که این دو مجموعه در واقع جلوه ای واحد از یک تجربه پر صعوبت زیستی اند. اگر عمری باقی باشد بایست برای تعین بخشیدن به این باور دفتر «نیهیل تا متافیزیک » از بین شعرهای نخبه دو دفتر به گزین و منتشر شوند و بر دو اسم مفرد قبلی ضربدر زد. این دو دفتر مکمل هم اند و نه شاید ادامه. دو در که روبروی هم گشوده می شوند تا نمای روبرو نادیده و ناتمام باقی نماند.
ما با سرعتی فزاینده به سوی باز تعریف جهان و «متافیزیک» حرکت می کنیم. حتا فیزیک نیز که علم مواد و سنجش و پیمایش و روابط و ظرفیت آنهاست در تکوین خود به متافیزیک خواهد رسید. راهی دراز که علم از فرمول مادی a2+b2=c2 فیثاغورث به فرمول e2=mc2 انشتین در بدایت مرزهای متافیزیک می رسد. پس نهایت مرزهای فیزیک، بدایت عرصه متافیزیک است.
حکایت این دو دفتر یعنی «نیهیل» و «تا متافیزیک» نیز چون پیوند و نسبت این دو فرمول با هم است. مثل نسبت جسم و جان و گذر از منزل نخست برای درآمدن به منزل بعد به مثابه ی سفری ست که از آفاق شروع شده و در انفس امتداد می یابد.
همین جا وظیفه می دانم که از هنرمندان و منتقدان گران مایه ای که با نگاه و نظر خود مشوق و تصحیح کننده روال شعری من بوده اند سپاسگذاری نمایم ،عزیزانی که بر دو مجموعه پیشین نقد و اشاراتی داشته اندو نوشته اند از جمله : « محمد شمس لنگرودی ، سیمین دانشور، سیروس رادمنش، داریوش اسدی کیارس، عبدالرحمن نیک سرشت ، شمسی پورمحمدی، افسانه نجومی، صادق کریمی ، مهدی محسنی ، قاسم آهنین جان ، یارمحمد اسدپور، زنده یاد مهدی رستگار، البرز کاظمی ، کورش کرم پور ، زنده یاد شاپور بنیاد ، داریوش معمار ، ثریا داوودی حموله و ...» نیز از هیات داوران مجله کارنامه که در نخستین جشنواره برگزیدن کتاب شعر منتخب آن مجله (سال 1379) به نیهیل نظر لطف داشتند و با گزینش خود بر این مجموعه ارج نهادند ، تشکر می نمایم : عزیزانم: زنده یاد منوچهر آتشی، محمدعلی سپانلو، سید علی صالحی ، سیمین بهبهانی، علی باباچاهی و حافظ موسوی
نیز بر خود لازم می دانم تا یاد و خاطره دوست شاعر و تازه از دست رفته زنده یاد مرید میرقاید را گرامی بدارم.
امید حلالی 21/7/1386 - اهواز
سه گانه ای برای دشت ها ، صخره ها و زخم ها
براي دو شاپور شعر : بنياد مردگان و جوركش زندگان
- اشكفت سلمان -
گور امشاسپند مي جوييم به زير اين آسمان كهن
چندان كه چشمه ها جوشيدند چنان شير و عسل
و رمه ها را بر دشت هاي آغازين فرو هشتيم
نواي بي بديل چوپانان بود آن گاه و نيايش ها بر سنگ
نقر نقش ها بر صفحات كوه بود و حجاري چين ها به چهره ي ايل
بومي ست اين نوا كه هوا را آكنده ست
كوهي ست
و به نام اعظم دوست صخره ها را به سجده آوردن
- كول فره -
باغ هاي معلق در منجنيق نيزه داران و نوازندگان چنگ، فلوت ، بربط
وينك ذبيح رضامند و راز ورز
عقابان بر كرانه ناپديد
قوچ ها با تاج فيروزه اي بر قله ها - نگاهبان مهر –
قلاع باجگيراني كشته با سوسن برهايي شكفته بر زخم ها
ورزاها اما خو گرفته به آواز برزگري با جهاني دوار بر دو شاخ
دشت آوازهاي غريبي بر دل دارد آتش ها را اما از ياد برده است
-انشان -
اين سرنوشت ماست كه فراموش مي كنيم آنچه را دوست مي داريم
چون باران كه چپ مي زند بر مزارها و شيران را يالي نيست كه بجنبانند
يا جنين هاي كال كه حرف سبزتري براي درختان دارند
دوگانه ای برای اسبان ، مردان و گیاهان
- بویبران -
دیار خاموشان آنجاست که مشعل آتش سینه ی جادوان باشد
بر سبزه زار که آرمیده ای بی پلنگینه
به تک و تاز که می آیند بر پشت روبهان و ماران ، زنهار!
نیرنگ ها را
یکتن سوار
از رنگ ها که بر می آشوبند به شیهه ی رخش
بوی به بوته ها می سپارند و یال به کوه
پی می شوند در مصاف و می خیزند با زانوان سرخ به مقاتل
به سجستان و نینوا
روسپیان راه بلد شهرهای محصورند
ملازم نفرینی سخت بر لبان :
شهر بی حصار ، اوسنه بی قهرمان و درخت بی برادر باد !
- تیرگان –
از نیمه روز حالیا باید گذشته باشد تیر
مرد جوان پانزده ساله با تن تابناک صبح پیرهن
چالاک باد از پی او می تاخت
رویان
می تافت اَحجار کریمه ی دل خویش
هی های گیاه برگزیده! گردو بن مغرور کرانه ی جیحون
آنک مبارکت این نیش دلگزا
من روی از غروب می کنم خضاب
جامه از شفق
گردونه را بگو وقتی که از فراز می گذرد بر گشایش خاک
با روح گیاهی کشتگان در گوشه گوشه ی میهن
از زندگی ، بهار ، علف ، آب نغمه ساز کند
گردونه را بگو!
از محل اختفای سوژه
چمن ها گياهان بيچاره اي هستند، توسري خورده و ترسو
تاريخ ما اتاق تاريكي ست با كفي از چمن هاي چارفصل
مجاهدان در راه طهران امشب را در اين اتاق برخواهند آسود
وقتي قرار باشد از تاريخ مشروطه تنها يك تصنيف مغموم لري برجاي بماند
و عكسي كه در آن شماره تفنگ هاي سرپر و كلاه نمدي از شماره ي آدميان بيشتر باشد
Yes ... ما قاجارها اصولن تعميركاران ماهر دوچرخه هستيم
درشكه چي! دوشان تپه!
رژ قرمز براي سلحشوران بازنشسته دلرباتر است
چپقي چاق، فلك رعيت، چشم غره و جواني كردن در يك سانس تاريك سينماتوگراف
مرده شوي نماينده مجلس ملي را !
ما خانم هاي سوگلي چشم ديدنشان را نداريم
با يك لقب «سلطنه» طاق مان مي زنند
بازم معرفت همون جاهلاي سيا مست
از پشت عينك پنسي چقدر حقير مي نمايد ده گوژپشت، شبان بي رمق
شلوار جين و جاز كه اين گوساله ها را آدم نمي كند
مرگ مكيف فلسفي و نعش كشي كه به سمت ابديت مي راند
وقتي احمق ها در خيال حور العين مي سوزند
من با دختر مو بور فرنگي توي پرلاشز دست و پا شكسته مي خندم
كه مش صادقعلي ها دست از كمانچه كهنه شان برنمي دارند
درختان سياه پوش بر كرانه سپيدرود
و هيابانگ باد كه ميانه ي جنگل ها كالبد مي گيرد
- «ارواحنا اجسادنا، اجسادنا ارواحنا»
وقتي جنگلي بشود جنگل
ياران بوي خود را بر روي صخره هاي پلنگ به وديعت مي سپرند
- حكومت باران ها مدام
تالارهاي گم كننده ي تو به تو را به ياد آر
بر پلكان واپسين كه آبي معبود را مي بويي
حكمت چشمه ها، حشمت جنگل ها مستدام عاليجناب خالو قربان ها!
« جمعه روز بدي بود روز بي حوصله گي *»
*) تصنيفي ست با صداي مردانه فرهاد مهراد
نخست وزیر کشی
گیرم که عصای موسا نباشد اما فیگورهای سیاسی مرا کامل می کند
این عصا ، آن پیپ و ارکیده ای که قرار است از جیب کتم صورتی بیفشاند
دقت کنید! فقط تا طرح لبخند تازه ام را در آینه بررسی کنم فرصت دارید...
لکه ی جوهری را که از آستین تان می چکد پاک کنید
تاریخ هنوز از تعطیلات نیامده بود که مهر و موم پاکت را واکردیم
در پستوها
قاجاریه انین می شد / به چشم افشاریه میل می رفت
و در عین حال ارواح صدرعظمی های مقتول احضار می شوند
از نطع ها ، دارها ، حمام ها ، ماشین ها و پارلمان
با لنگ ، لباس خواب ، کت و شلوار و راه راه مهلک زندان
- السلام ایها السلطان ابن السلطان و ایها الخاقان ابن خاقان
ما چاکران ، بندگان ، نوکران ، عاملان ، آصفان ، مریدان خانه زاد
ما جمیع نفرات دوم به پابوسی آمده ایم
با کاریکاتورهای مضحک مان در مجلات ، عروسک های نفرت بارمان در شوها
و الفاظ رکیکی که در محافل به ما نسبت می دهند
در پاکت مقداری سیب زمینی، یک پرابلوم در جلد چرم مشکی و طرح یک لبخند
باجناقی یک روشنفکر فرانکوفیل و یک پیکر ترور شده
آن یکی تیر را کی شلیک کرده نمی فهمم
یادم بیاید پشت قوطی کبریت 3 ریالی بنویسم پس:
- بیچاره ! نفر دوم نباش.
از چشم عبری اهواز
طالع اهواز برجی ست در جدی / شتوی و لیلی و گران رو
زان پیش تر که رصد کند نوبخت، سرنوشت خود و هم اهواز را
پس سر کنم با شلوغی دخترم یسنا و هم بازی های بازیگوشش – ماهی های آکواریومی _
زندگی اشتراکی ما با کمدها ، تخت ، کتاب ها و وسایل آشپزخانه
اول کلمات آبی را بیار بعد فضاهای خالی پر تعلیق
آیین ها را پیش از آنکه تعارف کنیم آمده اند
با مشعل، شمشیر ، تبرزین و کشکول
همیشه چیزی برای پنهان کردن هست
اما درهای مخفی این اتاق را به شوادان ها ، صورت های فلکی و باغ های دلگشا بگشا
با انطباق اتاق و متن و آکواریوم بر هم
به پیشگو گفتیم این خطوط کف دست ما را به دلخواه می رساند
نیم شبی که نظم بنفش رودخانه بر هم خورد
از تعمیدی بی هنگام
آن گاه که روح بر جسد خود روی ماسه ها مکث کرد و
سرود عبری را شنید که از عروج می گفت و یحیا که شب ها درس می دهد
خواب می بینیم
خوابی که معبرها را سر در گم کرد و کف دست پیشگوها را خشکاند
حسین ابن روح که می گذرد با ستاره اقبالش در گریبان
ردایش را بر کنده ای می اندازد که زکریا را در آن اره کرده اند
نام های از پیش نبوده را بر اشیاء و فرزندان مان خواهیم گذاشت
اهواز را بگو آرام گیرد از زمزمه های عبری و عربی اش
تشنه نیستیم نه ما نه ماهی ها نه متن نه مافی ها
تلقین به خواب نبی
با چشم ها که تو داری ویران از حصر شهرها و دشت ها که بوی اسبان دارند
از کمرکش داغ کوهستان می گذرم کاهل و کند
ناقه ای نه و انکاری
انگار می کنم که نیزه ای بگذرد از پشتم
مجالی تا جد جنین ها شوم !
به کدام نای قسمت دهم ای ...
طعم خاموش خاک
قسم به قبر قسم به تلقین به کفن به دفن
واگذاریدم ای مشایعان به تکیه ی درخت
و رخت های آویزانم از شاخه ها
دور شوید ای اسب سران ، گاوسران
از سدره المنتها تا فرو بیفتد
برگ
به عادت چرخان خویش
کودک را گریستن آموختیم و گل را خنده ها
تعلیق چارپایه در هوا
جسری شکسته
و عقرب ها که عقوبت غله های بر زمین مانده اند
می رقصیم به تناوب و تکرار
می ترسیم از قحط سالی لبخند
تعبیر چیست ابن سیرین؟ تعبیر چیست؟
قدیس گفت: وقتی که استخوان نبی سر از خاک بردارد
باران یگانه فاعل هستی ست
زن نخستین کبوتر بی بازگشت
جَلد نه به جِلد اندر بلقیس و قس علی هذا
آواز پیشگویانه ی آب در ظرف روی آتش
برگزیده می شوی تا نیمه خواب یک نبی را از قرابه های اغواگر بشنوی
به ساعت چهار و چه کنیم نیمه ی شب
که نمی دانیم با چهره های بسیار بایزید در درخت ، سنگ ، رود
و بارانی که در ضلع شرقی اتاق می بارد
چه کنیم
به تناوب و تکرار
بر مناجات دسته ای گل نقاشی
که عطر عظیم شان راه می افتد در بستر خشک رود
به ساعت چهار و چه کنیم نیمه ی شب
مِثلِ مُثُل
صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی - مولوی
جای خود را که افلاتون به زیر سایه های جوان تر گزارد
از بعد سوم نسیان دقیقن
ترنم به لب های کودک آوردم
تا سه پایه همچنان فلسفی ترین شی ء خانه باشد
بانگ خروسان را که صبحدم آموختم دانستم صبح آخرم را چگونه سرآرم
میان ظرف آب ، شانه ی چوبی و خشخاشی با جراحتی بر چهر
شعاع نازک نوری که اتاق را برآشفت به گیاهان گفت
گلدان برای همیشه جای خود را با بوطیقا عوض کرده است
بعد از این ، این شما و این رایحه ای که جای خالی بعضی کلمات را می آکند
این درست که بعدها چهره ام به طرز مرموزی گم شد
تا در بعد دیگر آب چند ماهی متوقف شوند
مکث کنند روی حبابی و بگویند : هان ! آرایش تازه ی مرگ
دندان هایم را از شاخه سدر چیدم
چشم ها اما چه بهتر که با انجیرها در جام شیر بخیسند
که سرگیجه ی افلاتون انگار از نسیان شاخه هاست
تا متافیزیک
فُزَت و رب الکعبه
از شکل دائم گل ها – ترکیب عطر و ترمه و نور –
تا غوصِ نفس گیر متن
به عمقی چنان تا آن کلمه ی ناب را برگیری
فَصد می کنم رگانم را پای بوته ی گل قُربتً الی ...
دستی که می آید برون از پرده ی سِتر
چهری غایب
فرقی که فقرا دوستش می دارند
از این زاویه تا ظلمات زبرجدی
شانه ای برای آرایشم به صبحگاهان
کافی ست
تکه نانی برای کبوتر خانگی
و شکی که اعتماد کنم بر آن
فراموشی شاید وزیده باشد
که سازها زخمه ها را از یاد می برند
و این کوشک ها ترنم کودکان
پس سنگ ها تنها حاملان رسالتی پنهان اند
به من بگو :
از اینجا تا ربانیت کوه چند چراغ دوباره را برافروزم؟
20 رمضان 1423
تئوری النصر بالرعب
سي و دو سال عطف شعبان
زمان كه كاملن ماضي شود
در گذر دباغ خانه محله سنگلج حق گيري مي كنم
اينجا مطب است يا ميكده
با اين تابلوهاي آويخته بر در و ديوار
جعلي ماتيس / كپي پيكاسو / نقاشي قهوه خانه اي اما هر چه باشد اصل است
شاغلام! ديشلمه ، نيم سيري ، شهرباني
هم او را كه از دستش لوح تقدير گرفتم خواهم كشت هرچند كه نافرجام
از موتور 1000 كه پياده شده احتمالن نسخه اي گل آقا در دست داشته
(دوربين يكي از ارگان ها بر اين نكته اذعان دارد)
سه قدم به سمت سوژه پيش رفته بعد اسلحه آبپاش را بر شقيقه اش
قشقرقي بپا شد آقا كه نپرس
تازه اين اولين بار نبود كه
قبلش هم نخست وزير از پشت بام و بام به بام در رفت با پيژامه
خانه اش را كه آوار كرديم
عطر شب بو ها را فقط نتوانستيم ويران كنيم و نگاه آن دخترك را
بعضي پلان ها را اما حاتم بخشي كرد كار ما که نبود
تا نمايش آن فيلم را در سينماهاي برزخ
يخي و عشقي و خالدار و جيگركي و آژدان قزي به هم ريختند
چند فحش آبدار نثار خالكوبي سينه ام كنم باورت مي شود؟
مَقتَل
صندوق عقب اتومبیل تابوتی سیار است
برای تشییع تو از پارکینگ وزارت تا خبری که بعد
سطر بعد
رابط سفارتخانه خلیجی وقتی کپی عکس های هوایی از سایت هسته ای را
در ازاء یک ویزا
و پیرِ بَلَد ملعون عجب بارگاهی به هم زد
برای جسد قهوه ترک بیاور برای من آب هندوانه
برای چشم الکتریکی زن قرون وسطایی در تابلوی اتاق دو لنز آبی
نه صوفی ام ، نه ذهبی ، نه شعشعی
و سابقه ی آشنایی ما به لژ رازی بر می گردد
نام مجازی حک شده بر یقه ی پالتو
خود آموز انگلیسی آموزش اینترنت
از نویسنده ها سالینجر از فیلم ها پدرخوانده
علاقه مفرط به سوزاندن کتاب های کسروی
نام شما از لیست سخنرانان جلسه حذف شده است
پازولینی
رد صلاحیت شما در انتخابات بعدی حتمی ست !
تبانی ، آنک آنتی کریست
تکلم به آمیخته ای از زبان های مرده
و زیستن بیرون هر پیرنگی
اما هر انسان خود داستانی ست
در شمارگانی محدود به اندازه حواریون، همکلاسی های قدیمی
و او که لج کرده بی جهت می خواهد از تو سبقت غیرمجاز بگیرد
گربه ها که خود را موجودات مقدسی می دانند
و برخی شان قائل به شان زاهدی برای خود هستند
می توانند با عزازیل موتلف شده
در یک انتخابات محلی پیروز شوند
با خرناس و خنجول میز شهردار را اشغال کرده
و در ازاء مقداری سنبل الطیب به عنوان رشوه
با ترک تشریفات تو را پیمانکار حمل زباله نمایند!
آه متی! مرا وامگذار بر پوست آهوان...
از پایان نامه باید دقیقن در یک نشست عشایری دفاع شود
تا پزشک دیوانه برای چند دوره درمانی
آنتی کریست را که می تواند آناً از تمام واگن ها پیاده و از صندوق ها خارج شود
تجویز کرده ، ماه را از خسوف های پی در پی برهاند
پایان نامه با زبانی مرده و نه کتاب مقدسی مدرن
گیج از بخور گیاهی که نیازی برای صدور سجل علمیش
از تنگ تامرادی، دشت شیر یا ویرانه های شهر دستوا نیست
بی فصل می روید
و برای صحبت با مسیح مصلوب اتاق آورده:
- آه متی!
مرا وامگذار بر پوست آهوان
پیشکش به همه دوستداران تمدن ایرانی، تمام متفکران و عرفا و جنگاوران ، اقطاب و مشایخ و دعانویسان و معتادان و سایر آدم های بی نام و نشان همه ی دوران ها.
اُدیسه ی سعدی
باب هشتم – در آداب جنون
ساربان دارالمجانین که آبگینه ی حلبی به یمن می برد
و بَرد یمانی به چین
و KEY BORD چینی به پارس
با ذی حساب اداره ی مالیات ساخت
از تخت طبقه ی دوم فرود آمد
تا به پاورقی طولانی تر از متن بگریزد
ناخدا شراع کشید
قرمطی دوگانه گزارد
و ما به تاکی که اویس از چوبدستش رویانده بود تکیه زدیم در بیابان
شیخ گفت: این تحیت خاص اهل سنت است
در هامُشِ تذکره نوشتیم و به عدد موی گوسپندان رَبیعه و مُضَر بخشیده شدیم