[Home]

۰۸ مهر ۱۳۸۸

مجموعه شعر تا متافیزیک سروده امید حلالی منتشر شد( شعر )

شوشان : تا متافیزیک سومین مجموعه شعر امید حلالی حاوی 18 اثر در 55 صفحه است که تعدادی از شعرهای سال 79 تا 88 این شاعر معاصر را شامل می شود و در مهرماه سال جاری انتشار یافته است.

 در قسمتی از مقدمه این کتاب آمده است:

ما با سرعتی فزاینده به سوی باز تعریف جهان و «تا متافیزیک» حرکت می کنیم.

حتا فیزیک نیز که علم مواد و سنجش و پیمایش و روابط و ظرفیت آنهاست در تکوین خود به متافیزیک خواهد رسید. راهی دراز که علم از فرمول مادی a2+b2=c2 فیثاغورث به فرمول e2=mc2 انیشتین در بدایت مرزهای متافیزیک می رسد. پس نهایت مرزهای فیزیک، بدایت عرصه متافیزیک است.

 


۲۰ دی ۱۳۸۷

بیانیه شماره یک شعر میتراییک در ایران( شعر )

بیش از صدسال از جنبش آزادیخواهی در سرزمین ما می گذرد و شعر این هنرغالب در این برهه از زمان ، پابه پای این جنبش –اگرنه جلوتر- حرکت کرده است. شعر شاعران مشروطیت ، با غث و ثمین فراوان وامدار ازیا تاثیرگذار بر این دستاورد اسلاف  ما بوده است.به شعر شاعرانی نظیر"میرزاده ی عشقی"، " فرخی یزدی"، "ملک الشعرای بهار"و"عارف قزوینی" و... که بنگریم یا بر کارها و نظریه های کسانی چون "تقی رفعت "، "جعفرخامنه یی" و "شمس کسمایی" که تامل نماییم ؛دغدغه ی آنان را در لزوم تحول در شعر فارسی مشاهده می کنیم.

 


۱۳ شهريور ۱۳۸۶

شعری تازه از امید حلالی : مرید میرقاید( شعر )

مرید میرقاید

به سادگی و سختی یک اسباب کشی ست

زندگی

یا سر کشیدن لیوانی آب

در مکث کوتاهی که کتف نیاسوده

تجربه بود یا تجرید

 


۰۷ بهمن ۱۳۸۵

از بابت اینکه هنوز شعله وریم( شعر )

 


۲۲ شهريور ۱۳۸۵

چند شعر از امید حلالی در هفته نامه آوا شماره 90 / 5 بهمن ماه 1378( شعر )

چند شعر از امید حلالی در هفته نامه آوا شماره 90 / 5 بهمن ماه 1378


۰۷ شهريور ۱۳۸۵

تذکره شوشان ، گنجینه ی گیسو و هو و طاعون و بتهون( شعر )

 


۲۷ مرداد ۱۳۸۵

عزیمت ( شعر )

اشاره : متنی که در ذیل می آید به تقریب آخرین شعر من است از دفتر چاپ نشده ای با نام – تا متافیزیک – که در حقیقت دنباله ی دفتر شعر قبلی ام با نام نیهیل است.

شعری ست مفهومی که از تکنیک فاصله گذاری زمانی هم در تاریخ و هم در خوانش در آن بهره ها برده ام و شاید اشارتی هم به مقطع بودن ادوار در تاریخ ایران زمین دارد .

قصد توضیح دادن ندارم هرچند که شعر و خاصه این شعر را بی نیاز از توضیح نمی دانم .

پیشکش به همه دوستداران تمدن ایرانی، تمام متفکران و عرفا و جنگاوران و اقطاب و مشایخ و دعانویسان و معتادان و سایر آدم های بی نام و نشان همه ی دوران ها.

 

عزیمت

برای آنها که فراموش کردند و آنها که فراموش شدند

بهار، حیران میان دو مرگ

من سه بار به دنیا آمدم و پنج بار مردم

بعضی مفقود را موجود می کنند و بعضی موجود را مفقود

این یک ارثیه ی کاملن ایرانی ست

و احیانن به برلین چه

که او روباه است یا خارپشت؟

ما دبیران فاتحان آب و خاک خودیم

ما کاتبان سلسله های سر در پی هم که از دروازه های سوخته گذشتند

- فلسفه ، تصوف یا تاریخ ؟

فلسفه طراوت را از ذهن گرفت و غم را به جای نم نمان رستن...

تاریخ نطعی بود که بر آن گردن گذاشتیم / هم رنگ با نقاب دژخیم

و تصوف: آن قدر میان بر زدیم که بریدیم

تا آنچه می بایست در قبا ، در عبا نجستیم

من کشته ی عزایم ام / پر از فترت ، تخدیر و تردید

حالا هم هنگامه ی رفتن است بی آنکه نشانی بماند از من

از مرده یا که زنده ام

عزیمت در عنقریب عقرب

ابدیت    در بیت های مجازی     حصارهای تنیده ی بر خود

بندی انانیت    تا ابد    بی گذر ابدال

او سایه ی خود را حذف کرد

و شما به عدد خود نرسیدید

واویلا! گفته بودم این ها را پیش از این در یک حرافی ویل

وقتی برای هر 40 نفرتان یک چراغ افروختم

اما شما هر یک چراغی داشتید

و او خود را در لباسی دید سپید     در میانه ی قرن نه

که نور می بخشید

و فرقه ها و فقیران ، موش را در ازای نام اعظم آن سوی رود

تا خارپشت نویساتر از نیستان مولوی باشد

امید حلالی


۲۱ فروردين ۱۳۸۵

قیلوله ای که پزشک احمدی می بیند ، کرکس با آن کله ی طاسش سرنگ را فرو کرده توی کاسه ی چشم چپش( شعر )

شما هم در عکس بوده اید

کنار پل قدیمی       در یک جوانی مات       و رد ساده ای که از بهار آن سال بر جای مانده

هر چند که جای خالی گل ها کاملن در عکس مشهود است

باید کتف های سبزت را می بوسیدم

کنج امن گریه های خودم را یعنی

پیش از آنکه از دست شستن قصابان در حوض

ماهی های قرمز بمیرند

 


مشروعه ی مشروطه ی خواب های شاعر( شعر )

غلتیده ام به غروب معناها

آن سنگ واره یک فرمول منقرض شده ی فیزیک است

بنویسش کف دستت!

حیاط خانه پر از کبوترهایی ست که گربه ها پروازشان را خورده اند

طوقی دیگر بغبغو نمی پیچاند در غبغب    غر می زند      مدام غر می زند

زن خواب دیده خانه به کبوترها به ارث رسیده

خواب زن مربع است

 


حلول میرزا رضا به خواب های خصوصی شاه شهید( شعر )

جلفا       میخانه های خمار و خم هایی از خاک شاعران

افتاده است آیا    آنجا     آن کنج دیوار ؟

سرباز مغول می گذرد با کلکسیونی از سنجاقک ها

تشویش فرو شدن سنجاقی بین بال ها اما ته مانده ی چشم

می رقصم میان برگ های آتش گرفته ی کتابم     می رقصم

سنجاق می شوم در تفسیر تازه ی عقل سرخ

 


مرموزات post modern در زبورات داوودی( شعر )

سطر تاریک / مسطور  فی بطن شاعر/ سحر ابیض/ کبوتری برگذشته از دالان های لا

آمیزه ی گیاه و شبح

انسان!

پرهیز از نگاه

رخش واره       شیهه    یال افشان     ایستاده فراز گودال

معصومیم    همیشه به لبخند بر خاک می افتیم

تعبیر مغمومی دارند      این اسب ها  با بال های ترک خورده بر کتیبه ها     نه؟

 


ماهی سیاه کوچولو( شعر )

مرگ آبی حوض     وقتی که کاشی ها از حباب و ماهی تهی

با سنگسار فیثاغورث در زاویه ی قائمه ی مثلثات     سال دوم نظام قدیم

زنگ آخر     «جیم» جمال تو را جار می زنیم

گنجشک خیس خیابان موجی

که راه خودش را کج کرد و کله شد وسط شط

تشییع جنازه ی گل های کاغذی بر دوش مورچگان

صلات الظهر

دو صندلی مرده بیرون اورژانس

 


نام این شعر را هر چه بگذاری روزی یقه ات را در خواب می چسبد( شعر )

از پلکان برویم تا خدا

بیا پایین !

بی تقصیرم سرکار

من با پاهای شکسته محشور می شوم        تو با دست های وبال گردن

اما این ها نظریات من درآوردی اوست

او فیلسوف مبهمی ست ... که که لکنت اش کلمات را کلافه کرده است

و نسبت به کتاب های قطور 1000 به بالا خیلی هیز است

- ( بارها در این مورد به او تذکر داده اند)

 


حلقه ی مفقوده ی قتل های زنجیره ای( شعر )

شما متهم هستید که یک مین انفجاری را در یک سطر ناشناس شعرتان جاسازی کرده اید

و چند مخاطب کشته ی احتمالی از شعر شما شکایت کرده اند

در ضمن هر روز حدودای عصر        با یک شاخه گل سرخ   

در اتاق ایزوله ناپدید شده اید

شاعر به این مشکوکی     یعنی چه؟

مدح گلوی پرنده

هجو تیغه ی چاقو

 


با حروفی از قو ... غزل خواندن( شعر )

برکه را برایت میان این پاکت آبی گذاشته ام

که من دیگر شعرهایم را

با حروفی از قو و مرجان های رقصان خواهم نوشت

با آفتابی ملایم

که بی شائبه بر سطر سطر خط خورده ی این امواج می تابد

تا تو دیگر به لحن غریب بادها نخوانی

 


گم( شعر )

بدرود گفتیم کلاس اول را

که برای من

بوی پیراهن رنگ و رو رفته برادر بزرگ تر را داشت

و برای تو

ارمکی که جیب هایش ماوای عروسک ها بود

ما کارنامه هامان را در جوی کثیفی گم کردیم

 


خط هفتم( شعر )

اما کسالت یک بعداز ظهر زمستانی

هنوز عقربه ها را از نفس نینداخته است

که با نگاه های مستانه

از پیچ انگور گذشتیم

بازو به بازو

جوان تر از بهاری که هرگز ندمیده بود

 


کنعانی( شعر )

این کوره راه

به پای تاک جوانی اگر رسید

دل قوی دار !

به پای خود به مسلخ امده ام

که فردا چوبدستی ست

میان لخته های خون و خاک

که فردا پیرهنی ست چاک گواه معشوقه ای

 


مارضایی( شعر )

باران های مسموم

در آستانه شرجی و دم

در پسینی شبیه روح برهنه ی کارون

که از پل می گذرد خیس

دالوی موی پریش

به مارضایی ویران خویش

 


وینگونه است که نام ، شب سکوت ...( شعر )

تمام نام های تو را از برم.

چه آنها که با رود و باد رفتند

چه آنها که در سینه ی مادران عاشقانه ماندند

حالا هم که صدای چکاچک چکشی بر سنگ را می شنوم و

روزنامه ها می نویسند:

« ماه مرده را نزدیک قلب زمین به خاک سپارید»

 


رستاخیز بوسه ها( شعر )

این گونه

که گورستان بوسه ها می تواند

دیگر مجال سوختن شان نیست

که رستاخیز بوسه ها

به جز دوباره زادن لحظه ها نخواهد بود

مثل آن هنگام

که سر می نهادی به شانه هام

آرام و می خواندم :

 


غریق( شعر )

آوازی ببافم از رشته های صدام

که غریقان به هنگام آخرین نفس

به موج هایش بسپرند

که دهل کوبان ترجیع گریستنش کنند

- نشان کشت زار مرا از سیل بپرس –

 


پرندگان بی وقت و آبی مختصر( شعر )

من بهار مسلول را

از برگ های آفت زده و

سرفه های خونین پرنده ای شناختم

که خوش می خواند :

- از صدف ها هنوز

خروش دریا به گوش می رسد.

و تو را

 


خون – سایه( شعر )

از جزیره های گم شده در مه اما

صدای سوت کشتی ها می آید

و صدای کوبیدن کودکی بر طبل اسباب بازی

گویی جهان به تولد خویش نزدیک می شود

شنبه: شش سوت کشدار

و شش سایه ی ترکش خورده بر دیوار

 


رقص اسفندیار( شعر )

خورشید بود

که با پنجه های سوخته

به پنجره می کوبید

زنان حامله جیغ کشیدند

سپس چشمان پسران مرده شان را بوسیدند

و نامشان نهادند اسفندیار

 


بی گاه( شعر )

تصویری شکسته تر از این آینه آیا ؟

شمع ها در اضطراب تاراج روشنی

تا سحر نخفتند

که از آن خلعت

بوی نیرنگ می آمد

بوی گلی که گلوله بر شقیقه خواهد شکوفاند.

 


چار تابلوی جنگ( شعر )

در جزر این خلیج

هماره نوک دکلی طلوع خواهد کرد

یادآور روزهایی که

کشتی ها بر این کناره پهلو می گرفتند

در هلهله ی مرغان دریایی و عرق ریزان باربران.

 

 


الموت( شعر )

روح فیروز است اما

این کرکس چرخان بر فراز قلعه ها

که برق دشنه ای ناگاه

پهلو دران خواجه به حجله ای باشد.

( این را پردگیانی که خود را

به گاه سقوط قلعه ها

پرت می کنند پایین

خوب می دانند

آن سنگ ها که می غلتند بر

                                  نشیب)

 


دعای باران( شعر )

هنگام شیون کوکوهاست

بر فراز خشک رود

که دختران

دستمال های سبز بر کنار گره می زنند.

 

 گردونه ی بانوی آب ها

به تاخت می گذرد از فراز دشت

و رعد

 


زال( شعر )

پیرزاد

رها شده بر صخره ها

البرز سپید موی مادرانه می خواندش

به پژواک گریه و

سایه گستر سیمرغی گشوده بال

که بیضه به کوه می نهد.

 


قدمگاه( شعر )

با پای پیاده با هم و بسیار

از آب ها گذشتیم

تو بی پای پوش و من

وقتی که نامت به جان حکومت می کرد

و از جا پای خیس مان در هر مصراع

گل های بسیار می رویید.

 


چل پیر( شعر )

سوسوی بقعه های چهل پیر

بر چارسوی شهر

گویا که حجله های چهل گانه ی آفتاب و ماهتاب

با زیور گلاب و گل و قفل و دستمال سبز

در دوردست ، یک شبان

تا بازگشت رمه از چرای باران و ابر

دستی فرو برده در آشفته گیسوان خدا

شهادتین کوه و عرفان علف را

به تصنیف خوانده بارها

 


تخت قیصر( شعر )

قیصر قصه های مه آلود

ایستاده بر آب ها

قصرهای مغروق خویش را می نگرد

تا بادها

زین پس از جلگه ی شکر آهسته بگذرند

که این سلاسل دژ و پل و بند

شاهکار دشمن اند

 


بانوی شعله ها( شعر )

با بارقه ی جهیده در جان چه کنیم؟

و این شمع ها

که رقص بانوی شعله ها

در محافل باران را

جشن گرفته اند.

چینی دگر به چهره ات افزوده شد

مشکن چنین

که چینی دلت از منقوش شدن به عشق های تازه نخواهد شکست

 


موبدان در آتش( شعر )

آتشکده نفس بریده

موبدان دوان به سوی دریا

و کنیزکان با صبوحی بر سینی های نقره کار

بر تابوت ها

که اسطوره ی می

حدیث همیشگی این قوم بوده است

تپه ها چنان به خواب

گویی قلاع بی جارچی

که سالیان مدیدی ست

 


دیوان آتش به سر( شعر )

بغض عنقریب این ترجیع

میان بند بند جنوبی ترین شعر جهان

چگونه خواهد شکست؟

وقتی که از کنار دریای پر تلاطم شکر و

تنهایی کنار می کذری

وقتی که عشقت را حوالی همین آبادی های فراق

به جای نهاده ای و

روحت را بر روی غربت سبزه ها

به دنبال خود دوانده ای

 


گوگریو( شعر )

به گویش گوگریو های جنوب

نمی گویمت بمان برار

ما دیگر فعل های ماضی را نخواهیم زیست

اما همیشه بر سر سفره مان

بشقابی دست نخورده می ماند

- باز لب گزه ی مادر و

دستان پینه بسته ی پدر

که در حوالی سنگچین مزارت گم شده اند –

 


میراث( شعر )

آی دیواره ی غارها

چه بر سینه به یادگار آورده اید؟

از غارت و غربت اجداد سنگ پوش

این جمجمه ها که دمادم

روی سوی جنوب می گردانند

آی شکسته کوزه های شوشتر و شوش

چه بر شما دمیده اند؟

مهاجران سیبری و قفقاز

ساکنان سفینه ی نجات

حیات یافتگان نشسته بر قله ی آرارات

 


صبوحی( شعر )

نه نمی گذارد این پرچین پریشان!

ورنه من و خیام

به گفت رباعیات هفت هزار ساله ی مست از شراب و شور

نشسته بودیم در نشئه ی سایه سار تاک

نه تا به مستی و راستی می مان نمی دهد ساقی!

تا فاش کنم به هم پیاله

که چه در سینه ام نهاد آن نگاه سیاه

 


سیمرغ( شعر )

چون نگه کردند آن سی مرغ زود

بی شک آن سیمرغ این سی مرغ بود

منطق الطیر- عطار نیشابوری

 

حروف نام من اما کبوترانی مرده اند

با دلی سرشته از خمیره ی خواب ها

سی حرف!

سی مرغ ساحت رویا!

جلد کدام کلام عاشقانه می شوید

کدام پر؟

من نام اجداد را نفروختم به هیچ

و راز های سینه به سینه شان

 


نام تمام آنها ...( شعر )

چند ساله ام مگر؟

که میراث این همه قبیله های سوخته به من رسیده است

گیسوان بریده و نیام های بی شمشیر و گورهای بی نام

من فقط نشان بیست خزان فراموش نشدنی را

از سنگ های لال و برگ های نالان گرفته ام

چند ساله ام مگر؟

که دیگر توان شمارش عشق های بر باد رفته در من نیست

 


مزار پروانه( شعر )

مزار پروانه

سوت می زنی و سکوت را می شکنی

انگشت تر می کنی به آب دهان به دنبال باد و می پرسی:

- کسی حروف نام مرا این حوالی ندیده است؟

سوت می زنی و سکوت را می شکنی

گاهی که تقویم ها جز پنج شنبه حرفی برای گفتن ندارند

 


۲۰ فروردين ۱۳۸۵

دو روایت از پرواز( شعر )

1)

... که پرندگان

شناسنامه ی خود را در ابرها گم کردند

و پرواز

پیچ و تاب پرندگان گلدوزی شده بود

بر پیرهن های خیس دخترانه در باد

شگفتا!

هنر از ضمیرهای عاشق

تهی نمی شود هیچ گاه

 

 


انجمن شاعران مرده( شعر )

تیک ، تاک ، تیک

آچارها را با پیچ و مهره های ساعت میدان شهر چه کار؟

ساعتی که عقربه هایش مرده اند

امان از این عشق رسوا

که اشیاء هم به رازهای مگوی آن پی برده اند!

... ، ... ، ...

سکوت ممتد و لبخندهایی که به گاه نگاه کردن

از لبان رهگذران فوران می زند

حالا همه را می شناسم و

 


بی نام( شعر )

با تو هر دری به دریا و هر رویی به رویا گشوده می شود.

با تو بر تصویر بی قلب من قابی کشیده نمی شود

من نام خویش را فراموش کرده ام

بیا تمام روزنامه های عصر را مرور کنیم و

 


۰۶ اسفند ۱۳۸۴

تبانی: آنک آنتی کریست!( شعر )

 




[] [ ساعت ] [
]



< بعدی [ ۱ ] [ ۲ ] قبلی >