عزیمت ( شعر
)
اشاره : متنی که در ذیل می آید به تقریب آخرین شعر من است از دفتر چاپ نشده ای با نام – تا متافیزیک – که در حقیقت دنباله ی دفتر شعر قبلی ام با نام نیهیل است.
شعری ست مفهومی که از تکنیک فاصله گذاری زمانی هم در تاریخ و هم در خوانش در آن بهره ها برده ام و شاید اشارتی هم به مقطع بودن ادوار در تاریخ ایران زمین دارد .
قصد توضیح دادن ندارم هرچند که شعر و خاصه این شعر را بی نیاز از توضیح نمی دانم .
پیشکش به همه دوستداران تمدن ایرانی، تمام متفکران و عرفا و جنگاوران و اقطاب و مشایخ و دعانویسان و معتادان و سایر آدم های بی نام و نشان همه ی دوران ها.
عزیمت
برای آنها که فراموش کردند و آنها که فراموش شدند
بهار، حیران میان دو مرگ
من سه بار به دنیا آمدم و پنج بار مردم
بعضی مفقود را موجود می کنند و بعضی موجود را مفقود
این یک ارثیه ی کاملن ایرانی ست
و احیانن به برلین چه
که او روباه است یا خارپشت؟
ما دبیران فاتحان آب و خاک خودیم
ما کاتبان سلسله های سر در پی هم که از دروازه های سوخته گذشتند
- فلسفه ، تصوف یا تاریخ ؟
فلسفه طراوت را از ذهن گرفت و غم را به جای نم نمان رستن...
تاریخ نطعی بود که بر آن گردن گذاشتیم / هم رنگ با نقاب دژخیم
و تصوف: آن قدر میان بر زدیم که بریدیم
تا آنچه می بایست در قبا ، در عبا نجستیم
من کشته ی عزایم ام / پر از فترت ، تخدیر و تردید
حالا هم هنگامه ی رفتن است بی آنکه نشانی بماند از من
از مرده یا که زنده ام
عزیمت در عنقریب عقرب
ابدیت در بیت های مجازی حصارهای تنیده ی بر خود
بندی انانیت تا ابد بی گذر ابدال
او سایه ی خود را حذف کرد
و شما به عدد خود نرسیدید
واویلا! گفته بودم این ها را پیش از این در یک حرافی ویل
وقتی برای هر 40 نفرتان یک چراغ افروختم
اما شما هر یک چراغی داشتید
و او خود را در لباسی دید سپید در میانه ی قرن نه
که نور می بخشید
و فرقه ها و فقیران ، موش را در ازای نام اعظم آن سوی رود
تا خارپشت نویساتر از نیستان مولوی باشد
امید حلالی